تبليغاتX
یه فرشته عاشق فرشته ها

یه فرشته عاشق فرشته ها

سلام به همه

اول از همه باید ازتون به خاطراین همه محبت و دلسوزی تشکر کنم

واقعا فکر نمی کردم این همه دوست خوب داشته باشم که موقع مشکلاتم

تنهام نذارن!!!

ولی از یه دوست که همیشه باهام بود و تنهام نذاشت تشکر می کنم

(ممنونم به خاطر همه محبت هات)

خوب دیگه حرفی نمونده و بهتره بگم که دیگه این وبلاگ هیچ وقت اپ

نمیشه چون نه من حوصله و اعصاب این وبلاگ مزخرف رو دارم نه دوست

های گلم.

در ضمن بد نیست که روزتولد فرشته با روز بستن وبلاگش یکی بشه.

بذار لااقل خودم یه تبریک به خودم گفته باشم!!!

(تولدم مبارک)

به هر حال اگه از فرشته بدی دیدین ببخشیدش.

خداحافظ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 13:39 توسط فرشته |


سلام به همه

ببخشید که چند وقتی نبودم

اصلا حال و حوصله نت و وبلاگ رو نداشتم.

می خواستم یه اپ مثل اپ های قبل بکنم ولی نتونستم

نمی خواستم حرفای دلمو تو وبم بنویسم ولی گاهی وقتها ادم

باید خودشو خالی کنه.

کسایی که این وبلاگ رو می خونن فقط فرشته رو با اسمش

 می شناسن و هیچ چیز ازش نمی دونن.

 فرشته یه داداش کوچولو هم داره که هنوز یه سالش نشده.

خیلی نازه اسمش امیر محمد.

وای فقط خدا می دونه که فرشته چقدر دوسش داره.

حاضره جونشو بده ولی اونو همیشه داشته باشه.

قبل از اینکه امیر محمد به دنیا بیاد فرشته ازش بدش میومد

دوست نداشت برادری داشته باشه در اصل از بچه بدش میومد.

ولی بعد ها که به دنیا اومدن امیر محمد کم مونده بود یواش

 یواش مهرش به دل فرشته نشست.

ولی چه فایده وقتی به دنیا اومد یه مشکل تنفسی اونو عذاب

می داد.

به خاطر همین هم فرشته عذاب وجدان گرفت چون فکر می کرد

که ناشکری اون باعث این موضوع شده.

دو روزش نشده بود که اونو عمل کردن تا چند وقت اصلا

نمی تونست خودش نفس بکشه ولی بعد یه ماه حالش بهتر شد

یه عمل دیگه هم داشت که برا این ماه وقت داده بودن

ولی دیروز که مامانینا برده بودنش دکتر گفته 23 شهریور عملش

می کنه.

هر بار که می برنش دکتر،بد تر ترس تو دل فرشته میشینه.

اخه عملش طوریه که احتمال مرگش خیلی زیاده.

حالا فرشته از دوستاش میخواد که براش دعا کنن چون دعای

خودش فایده ای نداره.

مخصوصا فرشته جونم(یه اسمونی).

می دونم که دلش پاکه و دعاش مستجاب میشه.

راستش اگه امیر محمد طوریش بشه این وبلاگ رو تعطیل می کنم.

چون دیگه این وبلاگ ارزشی نداره برام.

(خدایا خودت کمکش کن و نذار که تا یه عمر از نبودنش عذاب بکشم)

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 18:8 توسط فرشته |


 غمگينم و تنها

                تنگ شده دلم براي هر دويمان

     تشنه ام تشنه

       سماور رو آتيش مي کنم

                 و به رفتنت مي انديشم

         ( حتي چاييتو تا آخر نخوردي

                    نگاهمم نکردي و

                            بدون خداحافظي رفتي...)

        سرم داغ شده و سوت مي کشه

              سماور هم به جوش اومده

                   حال چايي خوردن ندارم

                       خاموشش مي کنم!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 16:40 توسط فرشته |


سلام

        دستانم به کف خالی ظرف می خورد...

                            بغض کرده ام

                                  و چشمان ِ منتظرم دنبال بهانه ...

   می خواهم بگویم خیلی مهم است

                                          که من و تو باشیم یا نباشیم!

      می خواهم بگویم

                             این آمدن ها و رفتن ها

                                            این نیامدن ها و دل کندن ها

                                                              خیلی مهم است!

        می خواهم بگویم

                                    خداحافظ...

                                                        ... همین حالا

          نه صبر کن!

                       نامه ام باید کوتاه باشد!

            از اول می نویسم

                                سلام!

                                    حال من خوب است

                                            اما تو باور نکن...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 17:19 توسط فرشته |


 نمی رود!

 تا دم در می رود و به بهانه ای برمیگردد!

                   هر بار که بیرونش می کنم

                                              چیزی جا میگذارد٬

      شانه ای بر طاقچه٬

                      تار مویی در شانه٬

                                           تصویری بر آینه!

    می گوید: این بار٬ بار آخر است

                    میگویم:

                       عطر تلخت را هم فراموش نکن

                              بگذار فراموشت کنم...!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 0:46 توسط فرشته |


زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند.

انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

 

زن جوان:یواشتر برو من می ترسم.

مرد جوان:نه اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان:خواهش می کنم من خیلی می ترسم.

مرد جوان:خوب،اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان:دوست دارم،حالا میشه ارومتر برونی؟

مرد جوان:منو محکم بگیر.

زن جوان:خوب،حالا میشه یواشتر برونی؟

مرد جوان:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و بزاری رو سرت،اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم میکنه.

 

 

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه افرید،در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

 

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و دستان او را احساس کند و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 0:54 توسط فرشته |


 

با یه شکلات شروع شد.

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.

من بچه بودم اونم بچه بود.

سرم و بالا کردم سرش و بالا کرد،دید که من و میشناسه،خندیدم:

گفت دوستیم،گفتم دوست دوست.گفت تا کجا،گفتم دوستی که تا نداره،گفت تا مرگ،خندیدم گفتم:من که گفتم تا نداره.گفت باشه تا پس از مرگ،گفتم نه نه نه نه تا نداره.

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن،یعنی زندگیه پس از مرگ.باز هم با هم دوستیم،تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه باز با هم دوستیم.خندیدم و گفتم تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار،

اصلآ یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلآ براش تا نمیزارم.

نگام کرد نگاش کردم،باور نمیکرد.میدونستم اون میخواد دوستیمون حتمآ تا داشته باشه.دوستی بدون تا رو نمیفهمد.

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم باشه تو بزار.

گفت:شکلات

هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات ماله تو یه شکلات ماله من باشه.گفتم باشه.هر بار یه شکلات میزاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی با هم دوستیم،دوست دوست.من تندی شکلاتم و باز میکردم میزاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم.میگفت شکمو،تو دوست شکموی منی.بعد شکلاتش و تو یه صندوقچه کوچیک و قشنگ میزاشت.میگفتم بوخورش.اما اون میگفت تموم میشه،میخوام تموم نشه،برای همیشه بمونه.

صندوقش از شکلات پر شده بود.هیچ کدومش رو نمیخورد،

من همش ومیخوردم.گفتم اگه شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چیکار میکنی!گفت مواظبشون هستم.میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.منم میگفتم:نه نه نه تا نداره،دوستی که تا نداره.

۱ سال.۲سال.۴سال.۷سال.۱۰سال.۲۰سالش شده.اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.من همه شکلاتام روخوردم.اون همه شکلاتاش رو نگه داشته.اون آمده تا امشب خداحافظی کنه،میخواد بره،میخواد بره اون دور دورا.میگه میرم وزود بر میگردم.

من که میدونم میره و بر نمیگرده.یادش رفت بهم شکلات بده.من که یادم نرفته،یه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم این واسه خوردن،یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش.

اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکش.یادش رفته بود صندوقی داره واسه شکلاتش.هر دو تا رو خورد،خندیدم.میدونستم دوستی من تا نداره.میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه.

خوب شد همه شکلاتام و خوردم.اما اون هیچکدوم و نخورده.حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار میکنه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 20:20 توسط فرشته |


يکي بود يکي نبود
يه روزي از روزا

 
با يه دختري آشنا شدم
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم
ولي کم کم خيلي بهش عادت کردم
واسم با ديگران متفاوت بود
عاشقش شدم
عشق اولم بود

نمي دونستم چه جوري بهش بگم
چه جوري نشون بدم
که دوستش دارم

روز ها گذشت
من هم هر کاري که مي تونستم مي کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم

يه روز قلبمو تقديمش کردم? قلبمو پس داد
دختر عجيبي بود. اصلا توو خط عشق و عاشقي نبود
همين جور عاشقش موندم
يه روز اومد گفت :
" اين دوستمه اسمش سعيد هست"
يهو يه چيزي قلبمو فشار داد
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم
:
"خوشبختم"
ديگه چيزي از دلم نمونده بود
اون لبخند از ته دل نبود
فقط ماهيچه هاي صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند
که باز هم ناراحت نشه
يه روز درحالي که گريه مي کرد به خونم اومد و گفت
:
"با هم جرو بحثمون شده. مي تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که مي دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه
لبخند زدم و گفتم
:
"بله که مي توني"
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه
چندين ماه گذشت
يه روز بهم زنگ زد و گفت
:
"پنجشنبه هفته ي ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کي بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمي فهميدم چي ميگه

منگ شده بودم
يهو ديدم داره ميگه
"... گوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر"
گفت: "تو هميشه وقتي با من حرف مي زني ميري تو فکر"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده"
....
اون شب اصلا خوابم نمي برد. خُل شده بودم
ياد اون روزهاي اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد
خودش بود. بازم سر ساعت

در رو باز کردم
به چشماش زل زدم
هنوزم عاشقش بودم. ولي

گفت :
"يوهو. کجايي؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه مي بينمت"
تا پنجشنبه بياد
نمي دونم چه جوري زندگي کردم
همه چيز واسم مثل جهنم بود
نمي تونستم تحمل کنم
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم

دوست داشتم برم بالاي يه کوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم
به سالن که رسيدم? اونو توو لباس عروس ديدم

چقدر زيبا شده بود
اومد جلو و بهم گفت :
"خوش اومدي امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره"
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم

"نه. اومدم اين کادوي ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستي. منو يادت نره"
گونش رو بوسيدم و گفتم
:
"خداحافظ"
حالا اين من بودم و تنهايي هام که بايد تا ابد باهاش مي ساختم

 

Click for Full Size View

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 13:56 توسط فرشته |


Sezen Aksu Gidemem

 

Gidemem

Bazen daha fazladır her şey
Bi eşikten atlar insan
Yüzüne bakmak istemez yaşamın
O kadar azalmıştır anlam

O zaman hemen git radyoyu aç bi şarkı tut
Ya da bi kitap oku mutlaka iyi geliyor
Ya da balkona çık bağır bağırabildiğin kadar
Zehir dışarı akmadan yürek yıkanmıyor

Ama fazla da üzülme hayat bitiyor bir gün
Ayrılıktan kaçılmıyor
Hem çok zor hem de çok kısa bir macera ömür
Ömür imtihanla geçiyor

Ben bu yüzden hiç kimseden gidemem gitmem
Unutamam acı tatlı ne varsa hazinemdir
Acının insana kattığı değeri bilirim küsemem
Acıdan geçmeyen şarkılar biraz eksiktir

Bi şiirden, bi sözden, bi melodiden, bi filmden
Geçirip güzelleştirmeden can dayanmıyor
Yıldızların o ışıklı fırçası azıcık değmeden
Bu şahane hüzün tablosu tamamlanmıyor

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 0:12 توسط فرشته |


 

 

در جاده فردا ما دو نفر بودیم.دو نفر هستیم.مه بود که قدم نمیزد.از کناره های بلند گیسو و دره های پرت خنده رد میشدیم.با ترانه ای که می امد زمزمه ای همراه کردیم.نه خستگی به پای بود و نه اندوهی به دل.دستها کوله پشتی ها را سبک تر و خاطره ها را سنگین تر میکرد.برگی به استقبالمان امد.از کجایش که هیچ  غیر از تصور پیدا نبود.

سوال شد کدام درخت نزدیکی مرا تعبیر می کند؟از چه کس یا کسانی به این جاده ای کهنمی دانم به کجا می رسد رفته و میروند که مرا در غرق شدن اواز می دهد.

جاده بود و ما دو نفر بودیم و دو نفر هستیم.جاده ها دروغ نمی گویند حتی پیچ ها اشتباه نمی بافند من هم نمی خواهم اشتباه بکنم. اینها تقصیر و ایراد از مه های سنگین است که مرا هی تنها نشان می دهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 20:1 توسط فرشته |


صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است

صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین می دهد

صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا

نشسته ام تا شاید صدایم کنی

صدایم کنی و محبت بی دریغت را نثارم کنی

 

عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم

تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنهاترین باشی

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 15:57 توسط فرشته |


توی این شهر سیاهی

می دونم تو بی گناهی

واسه ی من تا همیشه قشنگ ترین اشتباهی

حالا دیگه خوب می دونم به تو رسیدن محاله

برای گذشتن از من دل تو چه بی قراره

تو غرورمو شکستی دل به یکی دیگه بستی

حالا هر شب بی تو قلب من میگیره

منو تهدید می کنه بی تو میمیره

صدای رفتن تو تو گوشم انگار

میگه از پیشم برو خدا نگهدار

می دونم که انتظار فایده نداره

دله من همیشه زرد و بی بهاره

صدای رفتن تو تو گوشم انگار میگه از پیشم برو خدانگدار

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 19:5 توسط فرشته |


هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم

 

دیوانه وار عاشقت شدم

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

 

نه تو از عشق من دست میکشی

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 12:51 توسط فرشته |


X

تو مرا می فهمی...من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند


Home

Archive

yahoo

Juno



نوشته های پیشین

هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387


آرشیو موضوعی

عاشقانه
زمزمه هایی از سر تنهایی
هر چی بخوای



پیوندها

مریم(دخترخاله)
فرشته
شیطووووووووووووووونک
شل سیلور استاین...جبران خلیل جبران
حمیرا
محمد و نگار
دختری از نسل باران
عکس شادمهر
؟فرشته؟
junoقالب های


    تعداد بازديدها: